
الف شاگرد بیست و یک ساله ام که دیروز بیست و یک ساله شد می گوید " مخلصیم تیچر"
لبخند می زنم " بیست و یک سالگی چه حسی داره ؟"
"تا حالاش که خوب بوده" بهش فکر می کنم. با ام پی تری پلیرش دنیایی دارد. دوست پسرش در کافی شاپ کار می کند. دختر ساده ایست. دروغ نمی گوید. به کسی توهین نمی کند. حرکات زشت و جلف و زننده ندارد. به احساسات دیگران شدید واقف است و دستش به قلم می رود. معمولن توی همان کافی شاپ هم پیدایش می کنی. با توپ بسکتبال توی بغلش و کیف کوله اش روی شانه. مثبت و پر انرژی ست. می گوید دوست ندارد غمگین ببیندم (خصوصا اینروزها).
نمی دانم چرا اینقدر این ترم این دختر ذهن مرا به خودش مشغول کرده.
از نوشته هایش:
"یک ماه ِ قبل بود که بعد از مدت ها دلم نخواست بمیرم. دلم خواست برای امروز زندگی کنم. که به پی پی گفتم دوست دارم ببینم بیست و یک سالگی چطوری ست و چه حسی دارد. من اعداد ِ فرد را دوست ندارم. اما این یکی فرق دارد. این یکی اولش دو دارد. و من همیشه دومی از سمت ِ چپ را انتخاب کرده ام. این دهه خوبیش همین است که "دو"ش سمت چپ است همیشه. امروز اتفاق های ناهنجاری مرا احاطه کرد. و من بی وقفه برای خوب بودن دست و... پا زدم. به ساعت هفت رسیدیم. فکر کردم این آخرین بار است که در بیست سالگی ام به ساعت هفت میرسم. دعوا کردم. همان حدود بود. گریه کردم. چهار ساعت. بی وقفه. هق هق. اشک ریختم. توی بغل ِ پی پی. توی خیابان. توی تاکسی. توی خانه. توی اتاقم. توی هال. توی اتاق ِ پدر و مادرم. پشت گوشی در حال ِ حرف زدن با مهدی. وقتی که دوست هام مسیج دادند که آرامم کنند. حتی وقتی مسواک زدم. نه برای اینکه صرفا از کسی یا چیزی ناراحت باشم. به این اشک ها نیاز داشتم. اشک هایی بود که توی این یک سال قورت دادم. اشک هایی که حتی توی این بیست و چهار ساعت ِ گذشته قورت دادم. آخرش به سر درد رسیدم اما چه اهمیتی دارد؟ آی ویل بی اوکی را برای همین روزها آفریده اند. اینطور نیست؟ ..."
نظرات شما عزیزان: